۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

پنجره،فكر،هوا،عشق،زمين مالِ من است

هر كجا هستم باشم
آسمان مالِ من است
پنجره،فكر،هوا،عشق،زمين مالِ من است
چه اهميت دارد
گاه اگر مى رو يد
گل سرخى زيبا
در غربت ؟

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

موطن آدمی

موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست.موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستشان داریم.
مارگوت بیکل

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

دوش چه خورده ای بتا؟

دوش چه خورده ای بتا؟راست بگو ! نهان مکن
چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن

باده ی خاص خورده ای ، نقل خلاص خورده ای
بوی شراب میزند ، خربزه در دهان مکن

دوش شراب ریختی ، وز بر ما گریختی 
بار دگر گرفتنت ، بار دگر چنان مکن

من همگی تو را ستم ، مست می وفا ستم 
با تو چو تیر راستم ، تیر مرا کمان مکن

ناله مکن که نای من ناله کند برای تو
گرگ تویی ، شبان منم، خویش چو من شبان مکن 

خصم نیم ، جفا مکن ، گبر نیم ، غزا مکن
بی گنهم ، سزا مکن ، رو ترش و گران مکن

تو بمنال ، تا که من ناله کنم برای تو
چون که نشان تو منم ، تو طلب نشان مکن

از تبریز ( شمس الدین) میرسدم چو ماه نو
چشم سوی چراaغ کن ، سوی چراغدان مکن

۱۳۸۸ مرداد ۸, پنجشنبه

من يکـــی مجنون ديگر در پی ليـــــلای خويشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم

مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم

مو به مو دارم سخن ها
نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

شمع خود سوزی چو من
در مــــــــــــــيان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد

يک چنين آتش به جان
مصلحت باشــــد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

من يکـــی مجنون ديگر
در پی ليـــــلای خويشم
عاشق ايـــــن شور حال
عشق بی پروای خويشم

تا به ســــويش ره سپارم
سر ز مــــــستی بر ندارم
من پريشان حال و دلخون
با هـــــمين دنيای خويشم

جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگيرم
سنـــــــگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم

مو به مو دارم سخن ها
>نـــکته ها از انجمن ها
بشنـــو ای سنگ بيابان
بشنويــد ای باد و باران
با شما همرازم اکنون با شما دمسازم اکنون

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

دلتنگ توام

دلتنگ توام، وقتی تو نیستی
دوستانی دارم،
به گفتگویشان مینشینم لیکن چون تو نیستند،
چه عمیق است درک تو از من ،
به ندرت کلامی بر لب میرانم که تو به واقع ناگفته ها را میدانی ،
چقدر دلم برایت تنگ میشود ...
می خواهم یقین بدانم که میدانی هر کجا باشم هر که را ببینم ،
یا هر چه کنم ،
پیوندی چون تو نخواهم داشت ،
هـــــــــــــــــــرگــــــــــــــــــز

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

من چه دانم؟

مرا گویی کرایی؟
من چه دانم؟
چنین مجنون چرایی؟
من چه دانم؟
مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون بر آیی؟
من چه دانم؟
مرا گویی به قربانگاه جانها نمیترسی که آیی؟
من چه دانم؟
منم در موج دریاهای عشقت ، مرا گویی کجایی؟
من چه دانم؟