۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

a shooting star

"Love is like a shooting star, if you
don't look up sometimes, you just
might miss it."
--Veronica


۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

شکسپیر

شکسپیر می گوید:
خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی
خیانت می تواند دروغ دوست داشتن باشد

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

دلم تنگ است

در این زمانه که شرط حیات نیرنگ است
دلم برای رفیقان بی ریا تنگ است




۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

تو را نادیـدن ما غــم نباشـد

تو را نادیـدن ما غــم نباشـد
که در خیـلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالـم نباشد
مبادا در جهـان دلتنــگ رویـی
که رویـت بینـد و خـرم نباشـد
من اول روز دانستم که این عهد
که با من می کنی محکم نباشد
مکن یارا دلم مجروح مگذار
که هیچم در جهان مرهم نباشد

۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه

زهی عشق زهی عشق

زهي عشق زهي عشق كه ما راست خدايا
چه نغز است و چه خوب است و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد
چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهي ماه زهي ماه زهي باده همراه
كه جان را و جهان را بياراست خدايا
زهي شور زهي شور كه انگيخته عالم
زهي كار زهي بار كه آنجاست خدايا
فروريخت فروريخت شهنشاه سواران
زهي گرد زهي گرد كه برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان سان كه نخيزيم
ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر كوي ز هر كوي يكي دود دگرگون
دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه دامي است نه زنجير همه بسته چراييم
چه بند است چه زنجير كه برپاست خدايا

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

کار آدمی همواره با خویشتن است

هر ناهماهنگی ظاهری نشانه ی ناهماهنگی باطنی یا ذهنی است .هر وضعیت
ناهماهنگ نشانه ی ناهماهنگی در رون خود آدمی است. اگر در باطن انسان ذره
ای واکنش هیجانی نسبت به وضعیت ناهماهنگ وجود نداشته باشد آن وضع برای
ابد از سر راهش کنار می رود
پس می بینیم که کار آدمی همواره با خویشتن است....
فلورانس اسکاول شین

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

برای تو

"حمید مصدق خرداد 1343"

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

 "جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت